در بهشت قسمتی است که.......
سلام به تمام عزيزاني كه هر چند گاه،لطف ميكنند و گذرا سري به وبلاگ من ميزنند و مي يان و دلنوشته
هاي منو مي خونن ،با همه شما خوبان هستم كه سعي مي كنيد غصه هاي منو از رو دلم برداريد ،
ممنون از اينكه ابراز همدلي ميكنيد ، اما يك نكته اي رو بايد به عرض همتون برسونم من اين مطالب رو
نمينويسم كه هر كي از راه رسيد بياد و بخواد سنگ صبور من بشه ، حقيقتش ديگه نمي خوام برام
هيچ احدي جز خداي مهربون ، سنگ صبورم باشه ، دنياي تنهاي خيلي سخت و تلخ و درد ناكه و از همه
سخت تر اينكه آدم تو اين دنيا بتونه امانت دار خوبي باشه من خدا رو شكر ميكنم كه تا حالا اگه هيچ كار
خوبي نداشتم اما اين يكي رو خيلي خوب بهش وفادار بود م البته اين لطف خداست وگرنه من يك بنده بر
گزيده اش نيستم ، البته گاهي وقتها اشتباهاتي كردم اما خدا سريع من و به خودم اورده ويا يك جور
ديگه اينو به من فهمونده شايد همين شكسته شدن پاي من هم يك لطف الهي بوده كه من دو ماه
وچندي گوشه اتاق روي تخت بيوفتم و همش خدا رو صدا كنم ،البته اينو يك كم دير فهميدم چون اوايل
يكسره گله وشكايت داشتم از اين كه چرا همچين مصيبتي سر م اومد ،شكر خدا الان مدتي هست كه
پام بهتر شده و ميتونم حركت كنم و كمي راه برم ، اگه ما آدم ها كمي فكر كنيم مي بينيم تمام اين
اتفاقاتي كه تو زندگي ما مي افته همش هم بد نيست و بيشتر ي از اونها يك جوراي لطف خداست اما
حيف كه ما نميفهميم ، شايد اينو بعضي ها تون بدونيد كه اون خداي بزرگ كه سنگ صبور همه بنده
هاش هست گفته(در بهشت قسمتي است كه مخصوص امانتداران هست) ،من هم اميدوارم به خاطر
يك كم حفظ امانتش ،به همين دليل روزي قسمتي از اون بهشت ِ وعده دادشو به من هديه بده، خدايا
من مطمئن هستم كه به همين خاطر، منِ گنهكار رو مي بخشي و روزي اين لطف رو به من ميكني و
منو به آرزوهاي دلم مي رسوني .![]()
((سنگ صبور))![]()
سنگ صبور من شده ،سنگ سبوي من
حالا چگونه جمع شود ،آبروي من
حالا كه شهر پرشده از هاي وهوي او
حالا كه منتشر شده ،راز مگوي من
اي كاش اعتماد به اين ريسمان نداشت
وقتي به چاه رفت ،دل چاره جوي من
من هر چه زخم مي خورم از خويش مي خورم
جز من نريخت زهر ، كسي در گلوي من
من بت پرست بودم و سنگ صبور را
پنداشتم نشسته خدا، رو به روي من
خو د كرده ام كه لعنت بسيار بر خودم
ديگر نياوريد خودم را به روي من
كسي صداي مرا شنيده آيا ؟
نشسته قايق من به گِل خدايا!
کاش که....
ای کاش که همراه نگاهم بودی
تا فصل خزان چراغ راهم بودی
من خسته ام از مرور دلتنگی ها
ای کاش همیشه تکیه گاهم بودی
****************************************************
دلم براي تو تنگ است چرا نمي آيي؟....
****************
تازنده ام دوست دارم..
هرگز نشد بياي پيشم بگيري دستاي منو
بدوني من عاشقتم گوش کني حرفاي منو
تو بي وفا بودي ولي اونکه برات مي مرد منم
تا زنده ام دوست دارم اينه کلام آخرم
من که نتونستم تو رو يه لحظه تنها بذارم
تو سردي خاطره ها بگم که دوست ندارم
دلم مي خواد همين يه بار اشکامو پنهون نکنم
باور کني تو رو مي خوام غربت و زندوني کنم
بيام به شهر خاطرات غرق بشم توي نگات
ديوونه وار فدات بشم بميرم من واسه چشات
اما هنوز فاصلمون دور و دست من جداست
ترانه سکوت من تو بغض آخرم رهاست
کاشکي فقط يه بار فقط ي بار بياي بگي دوست دارم
تو چشم من نگاه کني بگي که عاشقت منم
*******************************************************************************************
خدايم لابه لا ي طوفان بود
پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش كرد و گفت :نه هرگز
همسري ام را سزاوار نيستي؛تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد.تو هماني كه
بر كشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را؛به پدرت پشت كردي
به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت كرد ديدي كه نه شنا به كارت آمد
نه بلندي كوهها.پسر نوح گفت :اما آنكه غرق ميشود خدا را خالصانه تر
صدا ميزند، تا آنكه بر كشتي سوار است.من خدايم را لا به لاي طوفان يافتم ؛
در دل مرگ وسهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت:ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد.در آن هول و هراسي
كه تو گرفتار شدي هركفري بدل به ايمان ميشود.آنچه تو به آن رسيدي
ايمان به اختيار نبود،پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت آنان كه بر كشتي سوارند امنند و خدايي كجدارو مريض دارند
كه به بادي ممكن است از دستشان برود.من اما آن غريقم كه به چنان
خداي مهيبي رسيده ام كه با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستانبسته نيز
لمسش مي كنم . خداي من چنان خطير است كه هيچ طوفاني آنرا از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت:باري تو سركشي كردي و گناهكاري .گناه تو هرگز بخشيده نخواهد شد .
پسر نوح خنديد وخنديدوخنديد وگفت:شايد آنكه جسارت عصيان
داشته باشد شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا كه مجال
سركشي داد فرصت بخشيده شدن نيز داده باشد.
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كردو گفت شايد.شايد پرهيز گاري من
به ترس و ترديد آغشته باشد اما عصيان تو دليري نبود.دنيا كوتاه است
وآدمي كوتاهتر ،مجال آزمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت به اين درخت نگاه كن،به شاخه هايش .پيش از آنكه
دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند.
گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد.
گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
من اينگونه به خدا رسيدم.راه تو اما زيباتر و مطمئن تر است دختر هابيل.
پسر نوح اين را گفت و رفت .دختر هابيل تا دوردستها تماشايش كرد
و سالهاست كه منتظر است وسالهاست كه با خود مي گويد :
آيا همسريش را سزاوار بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
